داستان جذاب پیامبر(ص) و نتیجه شیطان از نظر روایات

جن, داستان, داستان پیامبران
در چندین روایت با اندک اختلافی وارد شده که پیغمبر اکرم (ص) به اتفاق حضرت علی (ع) پشت کوه های مکه پیرمردی را دید که عصا به دست دارد و به طرف عکاظ می رود (معروف است که بین مکه و طائف وادی جن است که جنیان صوت قرآن رسول خدا را هم در آن جا شنیدند و ایمان آوردند و شبی را هم که پیامبر اکرم در آن وادی مانده معروف به لیله الجن است).
این پیرمرد که خیلی قد بلند بوده، می آید پیش پیامبر اکرم (ص) و سلام عرض می کند. حضرت جواب سلامش را می دهد و می فرماید: راه رفتن و صدایت شبیه جنیان است؟
می گوید: بله.
حضرت می فرماید: از کدام جنیان هستی؟
می گوید: من هام بن هیم بن لاقیس بن ابلیس هستم یعنی لاقیس پسر ابلیس است، هیم پسر لاقیس است و هام پسر هیم، در واقع آن مرد نتیجه ابلیس و شیطان می شود.
حضرت می فرماید: گویا بین تو و شیطان تنها پدر و فرزندی می باشد، یعنی تو پیرو او نیستی؟
می گوید: بله یا رسول الله! حضرت می پرسد: تو چقدر عمر کرده ای؟
می گوید: من تقریباً تمام عمر دنیا را کرده ام مگر خیلی کم.
من در زمانی که قابیل ، هابیل را می کشت غلام ابن اعوام بودم که به من دستور داده بود طعام مردم را فاسد کنم، رشوه گیری را رواج دهم و قطع صله رحم کنم و نیزارها و جنگل ها را آتش بزنم و کارهای خلاف دیگر انجام دهم.
حضرت می فرماید: قسم به جان خودم چه بد کاری بوده هم برای تو که آن موقع جوان بودی و هم برای آن پیرمرد که به تو امر می کرده.
می گوید: یا رسول الله! سرزنش و ملامت را رها کن من از کارهای زشت توبه کردم.
حضرت می پرسد: با دست چه کسی توبه کردی؟
می گوید: با دست حضرت نوح (ع).
من در کشتی با او بودم حتی حضرت نوح را به خاطر نفرینی که به مردمش کرده بود مذمت کردم.
حضرت نوح نیز هم خودش گریه کرد و هم مرا گریاند و گفت: من از این کار پشیمانم و به خدا پناه می برم از این که از جاهلان باشم.
و با حضرت هود (ع) در مسجدش با کسانی که به او ایمان آورده بودند، بودم و او را هم که بر علیه قومش نفرین کرده بود مذمت کردم او نیز هم خودش گریه کرد و هم مرا گریاند و همان حرف حضرت نوح را گفت.
و با ابراهیم (ع) بودم در حالی که قومش او را به داخل آتش انداخته بودند که خداوند آتش را سرد و سالم کرد یعنی در داخل آتش با او بودم.
و با یوسف (ع) که برادرانش از روی حسد او را به چاه انداختند در داخل چاه با او بودم حتی من زودتر به قعر چاه رفتم و یوسف را گرفتم و نگذاشتم آسیبی به او برسد و در چاه با او رفیق و مأنوس بودم تا از چاه نجات پیدا کرد. و در زندان هم با او بودم و با او رفاقت و دوستی می کردم تا خداوند او را از زندان خارج کرد. و با حضرت صالح (ع) بودم و از این که بر علیه قومش نفرین کرده بود او را مذمت کردم.
و با حضرت شعیب (ع) بودم و با حضرت موسی (ع) در حالی که خداوند فرعونیان را غرق کرد و بنی اسرائیل را نجات داده بود. حضرت موسی (ع) بخشی از تورات را به من آموخت و گفت: اگر حضرت عیسی (ع) را دیدی سلام مرا به او برسان و من حضرت عیسی (ع) را ملاقات کردم و سلام حضرت موسی (ع) را به او رساندم و او هم به من انجیل آموخت و گفت: اگر حضرت محمد (ص) را ملاقات کردی سلام مرا به او برسان و من همه کتب آسمانی را خوانده ام همه آن ها به آمدن تو بشارت داده اند و تمام انبیاء به تو سلام رسانده اند.
تو افضل انبیا هستی.
پیغمبراکرم (ص) می فرماید: سلام بر عیسی روح الله و تمام انبیاء و رسولان الهی مادامی که آسمان ها و زمین پابرجاست. و سلام بر تو ای هام که سلام ایشان را بر من ابلاغ کردی.
حال بگو حاجتت چیست؟ هام گفت: خداوند تو را برای امتت نگه دارد و امتت را هم برای تو صالح گرداند و به ایشان استقامت دهد که با وصی بعد از تو مخالفت نکنند؛ زیرا اغلب امت های گذشته به خاطر مخالفت با اوصیای انبیا هلاک شدند.
و حاجت من این است که چند سوره به من قرآن بیاموزی تا با آن نماز بخوانم.
رسول خدا به علی (ع) که در آن جلسه حضور داشت فرمود: ای علی! به هام آن چه می خواهد بیاموز و با او مدارا کن.
هام گفت: یا رسول الله! این شخص کیست؟ چون ما جنیان مأموریم از غیر انبیا و اوصیای ایشان اطاعت نکنیم.
پیغمبر فرمود: ای هام! آن چه در کتاب ها خوانده ای وصی آدم کیست؟ گفت: شیث بن آدم. وصی نوح کیست؟ گفت: سام بن نوح. فرمود: وصی هود کیست؟
گفت: یوحنا بن خزان پسر عموی هود.
فرمود: وصی ابراهیم کیست؟ گفت: اسحاق.
فرمود: وصی موسی کیست؟ گفت: یوشع بن نون.
فرمود: وصی عیسی کیست؟ گفت: شمعون بن صفا پسر عموی مریم.
فرمود: وصی محمد را در کتاب، چه کسی، دیدی؟
گفت: در تورات اسم او «ایلیا» است.
پیغمبر اکرم فرمود: این همان ایلیاست که اسمش علی است.
هام گفت: آیا اسم دیگری هم دارد؟ حضرت فرمود: بله اسم دیگرش حیدر است، برای چه از این مطلب سؤال کردی؟
گفت: من در انجیل دیدم که اسم او «هیدارا» است.
حضرت فرمود: بله او همان حیدر است.
آن گاه علی (ع) چند سوره قرآن به او یاد داد. سپس گفت: ای علی وصی محمد! آیا آن چه به من آموختی برای من کافی است؟
حضرت علی (ع) فرمود: آری، قرآن کمش هم زیاد است.
آن گاه هام بلند شد و از پیامبر اکرم (ص) خداحافظی کرد و دیگر تا آخر عمرِ پیامبر اکرم برنگشت. اما در جنگ صفین در لیله الهریر دوباره آمد به پیش حضرت علی (ع).
***************************
پی‌نوشت‌ها:
بحارالانوار : ج ۳۹ ص ۱۶۴
داستان های شگفت انگیزی از شیطان ، حیدر قنبری(۱۳۸۹)

پاسخ دهید